تبليغاتX
من فرزانه 6 سال دارم
من فرزانه 6 سال دارم
همه خاطرات من
بازگشت من
سلام و صد سلام به همه دوستاي گلم

خب  چطورين حالتون خوبه ؟ .....

باور كنين قد يه دنيا دلم براتون تنگ شده بود داشتم دق ميكردم .... يه دنيا حرف تو دلم مونده ...اما خوشحالم كه دوباره بگشتم و ميتونم دوباره تو جمع گرم و صميمي شما باشم.

اگه خدا بخواد ميخوام دوباره شروع كنم و خاطراتم رو بنويسم ....... خب شما چه خبر ؟؟

از همين جا يه سلام مخصوص هم به دوست گلم امين دارم كه واقعا تو اين مدت دلم براش تنگ شده بود اميدوارم كه ديگه وقفه اي پيش نياد و دوستاي گلمو تنها نذارم

بزودي اولين پست سال ۸۶ رو مينويسم

قربونتون خواهر كوچولوتون فرزانه

|+| نوشته شده توسط فرزانه در ساعت |

گرگان

... بعد از رسیدن به گرگان بابام با عمو رضا تماس گرفت که بیاد دنبالمون آخه عمو رضا خونشونو عوض کرده بودن و ما آدرس جدید شو نداشتیم.عمو رضا بعد از چند دقیقه پیداش شد و مارو با خودش به خونه برد . در مورد عمو رضا باید بگم که خانمش اهل گرگانه و دو فرزند یکی پسر به نام مسعود و دو دختر به نامهای زیور و الناز داره عموم نمایشگاه ماشین داره و خلاصه اینکه آدم باحالیه خیلی شوخ طبع و خوش اخلاقه ... زن عمو رضا بعد از احوالپرسی و خوش و بش برامون چایی درست کرد و نشست پهلوی مامانم و شروع کردن به صحبت بابام هم با عمو رضا رفتن تو شهر من موندم و دختر عمو الناز،  مسعود هم نبود وقتی ما رسیدیم اون سر کار بود من و الناز رفتیم تو اتاق و با اسباب بازیهاش سرمونو گرم کردیم خیلی جالب بود من بعد از چند سال دختر عموم رو میدیدم راستش خیلی دلم میخواست اونو ببینم دمدمای ظهر بوی ماهی کباب شده فضای خونه رو پر کرد و حسابی اشتهای آدم تحریک میشد کم کم سر و کله بابام و عمو و پسر عمو پیدا شد مسعود وقتی منو دید خیلی خوشحال شد منو بغل کرد و دور سرش چرخوند یه لحظه سرم گیج رفت بهم گفت ماشاا... چقدر بزرگ شدی منم گفتم تو هم چقدر کچل شدی همه زدن زیر خنده اما مامانم در حالی سعی میکرد جلو خنده اش رو بگیره بمن چشم غره میرفت خلاصه سفره پهن شد و جاتون خالی یه حال حسابی به خودمون دادیم و تلافی چند سال ماهی نخوردنو در آوردیم بعد از ناهار عمو گفت میخوایم بریم یه جای خیلی خوب  و قشنگ اگه گفتین کجا ؟ بابام گفت نمیدونیم والا عمو گفت میبرمتون ناهارخوران گرگان بابام گفت ای ول به این میگن داداش ما همه آماده شدیم و سوار ماشینها شدیم الناز اومد تو ماشین ما و تا ناهارخوران باهم دیگه بازی کردیم کلی سرو صدا راه انداختیم که بالاخره حوصله مامانم سر رفت و گفت اگه بازم شلوغ کنین .. بابام پرید وسط حرف مامان و گفت عروستون میکنیم بعدشم زد زیر خنده بیچاره مامانم کلافه شده بود .... خلاصه رسیدیم و بعد از پیاده شدن از ماشین دست همدیگه رو گرفتیم که گم نشیم ... ناهار خوران جای بسیار با صفایی بود درختان جنگلی و کلبه های قشنگ پارک جنگلی و خیلی چیزای دیگه که برای من جالب و دیدنی بود بعد از گشت و گذار و تفریح مهیای برگشتن شدیم و ناهارخوران رو با همه زیبایش ترک کردیم ما چند روز در گرگان موندیم و بعد از اون گرگان رو به مقصد رامسر ترک کردیم.....

 

 ماجراهایی که در رامسر اتفاق افتاد بسیار جالب و خوندنیه حتما بخونین و لذت ببرید .....

|+| نوشته شده توسط فرزانه در ساعت |

شروع دوباره
با سلام خدمت تمامی دوستای گلم " من فرزانه ۶ سال دارم " کارش رو دوباره شروع کرده و خوشحالم از اینکه به جمع دوستام ییوستم  . از همین جا از تمام عزیزانی که در این مدت منو تنها نزاشتن تشکر میکنم و بهشون مژده میدم که اولین پست بعد از یه مدت طولانی جمعه نوشته خواهد شد . منتظر قدمهای گرمتون هستم

خواهر کوچولوتون فرزانه

|+|

از قربان تا غدیر
بزرگترین اعیاد مسلمانان ( عید قربان و غدیر خم  ) بر تمامی مسلمانان به خصوص شیعیان جهان مبارک باد.

|+| نوشته شده توسط فرزانه در ساعت |

سفرهای من و بابام ( بابلسر2 )

... بعد از رسیدن به بابلسر و گشت و گذاری در شهر بابام مارو به کنار دریا برد اونجا یه قسمتی بود که مردم میرفتن سوار قایق میشدن ، منم به بابام گفتم برای ما هم قایق بگیره مامان لب ساحل ایستاد و مارو نیگاه میکرد من و بابام هم تو قایق نشسته بودیم و بابام مرتب مثل دوچرخه رکاب میزد و قایق یواش یواش به جلو میرفت من کلی کیف میکردم و برای مامانم تو ساحل دست تکون میدادم . بعد از یه مدت برگشتیم پیش مامان و محیای رفتن شدیم بیچاره بابام حسابی خسته شده بود و عرق کرده بود مامانم گفت چیه خسته شدی پیرمرد بابام گفت نخیر خانم خسته نشدم یه حالی به ماهیچه هام دادم ضمنا پیرمرد هم خودتی من با تعجب گفتم وا بابا ؟ مامان که مرد نیست بابام زد زیر خنده و گفت خیلی خوب پیرزن خوبه ؟ خلاصه سوار ماشین شدیم و به طرف شهر راه افتادیم ... توی شهر یه مقدار خرید کردیم و بعد هم برای صرف شام به یه رستوران رفتیم و بابام گفت خب حالا وقتشه که شکمی از عزا در بیاریم ماهی خوراش آماده باشن گفتم برامون اوزون برون بیارن ... بعد از چند دقیقه شام آوردن و من و بابا و مامان حسابی از خودمون پذیرایی کردیم واقعا خوشمزه بود جای همتون خالی بعد از شام ما تو یه پارک اطراق کردیم و شب رو همونجا خوابیدیم صبح روز بعد ما بابلسر رو به مقصد رامسر ترک کردیم....

بعد از این ماجراهای رامسر و گرگان رو براتون تعریف میکنم...

|+| نوشته شده توسط فرزانه در ساعت |

سفرهای من و بابام ( بابلسر 1)

... تابستون اون سال قرار شد بریم شمال شهرستان بابلسر ، بعد از بستن بار و بندیل راه افتادیم من اولین باری بود که پا به خطه همیشه سبز شمال میگذاشتم شور و هیجان زاید الوصفی وجودمو پر کرده بود تصور دیدن بزرگترین دریاچه دنیا و حتی آب تنی توی اون آروم و قرار برام نگذاشته بود . مرتب از بابام می پرسیدم : بابا کی میرسیم ؟ بابام بیچاره کلافه شده بود میگفت ای بابا چه خبره میرسیم بالاخره ... منم رفتم صندلی عقب و چشم به جاده دوختم و تو رویای خودم لب ساحل بازی میکردم و مرغابی های مهاجر رو بالا سرم میدیدم تو همین افکار پلکام سنگین شد و به خواب رفتم ..... یک مرتبه متوجه تکانهای شدید ماشین شدم سراسیمه از جام بلند شدم دیدم بابام از جاده زده بیرون و داره به بیراهه میره اولش ترسیدم فکر کردم بابام خوابش برده ولی بعد متوجه شدم که به یک رودخانه رسیدیم و بابام گفت خب خانم ناهار و اینجا میخوریم ... من تازه متوجه شدم که وارد سرزمینهای شمال شدیم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم از ماشین پریدم بیرون و شروع کردنم بالا و پایین پریدن .... مامانم گفت وا ! این چه کاری دختر مگه تا حالا جنگل ندیدی منم گفتم معلومه نه از جواب من بابام خنده اش گرفت گفت خب راست میگه بچه ندیده دیگه ... بعد از چیدن وسایل مورد نیاز مثل چادر مسافرتی ، پیک نیک ، زیرانداز، بابام گفت من غذا درست میکنم و شروع کرد به غذا درست کردن، مامان هم یه متکا گذاشت زیر سرشو گفت من میخوام استراحت کنم خیلی خسته شدم اگه خوابم برد مواظب این آتیش پاره باشی بابام گفت باشه و یه چشمکی به من زد و گفت شنیدی که مامان چی گفت . بابام مشغول غذا درست کردن شد و من هم رفتم تو جنگل بازی متوجه شدم ماشینهای دیگه ای هم اون طرفتر نگه داشتن و دارن برای خودشون تفریح میکنن من برگشتم و به بابام گفتم بابا کی به دریا میرسیم ؟ بابام گفت الآن هم به دریا رسیدیم اگه صبر داشته باشی به جاده که برسیم میتونی اونو ببینی من ذوق زده گفتم راست میگی بابا ؟ گفت آره فریاد کشیدم وای چه عالی و همین باعث شد مامان از خواب بپره و کلی بد و بیراه نثار اینجانب بشه ... بالا خره ناهار آماده شد و بعد از صرف ناهار ما دوباره به راه افتادیم من چشمم به پهنه نیلگون دریای خزر افتاد و محو تماشای عظمت و زیبایی اون شدم به بابام گفتم نگه دار بریم دریا شنا گفت اینجا نمیشه وقتی رسیدیم بابلسر اونوقت میبرمت دریا شنا باشه منم قبول کردم بعد از حدود یکی دو ساعت ما به حومه شهرستان بابلسررسیدیم و تابلویی که ورود مسافران رو خوش آمد میگفت ......

اون روز بهترین روز زندگیم بود چون برای اولین بار بزرگترین دریاچه دنیا رو میدیدم .....

|+| نوشته شده توسط فرزانه در ساعت |

مژده به خوانندگان عزیز
به زودی بعد از سفرهای جنوب ایران ، سفرهای خطه همیشه سبز شمال را براتون مینویسم.

خاطرات شمال بسیار جذاب ، خواندنی و پر از ماجراهای مهیجه که خوندن اونا خالی از لطف نیست .

قربون همتون

فرزانه کوچولو

|+|

سفرهای من و بابام (یزد)

.... ما رفسنجان رو به قصد عزیمت به یزد ترک کردیم .... بین شهرستان انار و رفسنجان متوجه تصادف هولناکی شدیم یه دستگاه اتوبوس با یه کامیونی که بارش تره بار بود تصادف کرده بود و از شانس بد ما هنوز مدت زیادی از این تصادف نگذشته بود.... خیلی وحشتناک بود تمام شیشه های اتوبوس غرق خون بود بیرون از اون هم لوازم مسافران و تره بار با هم قاطی شده بودن و هر دو دستگاه تقریبا مچاله شده بودن روی کاپوت کامیون هم لکه های درشت خون بود که فکر کنم مربوط به راننده و شاگردش بود یه چیزی حدود سی الی چهل نفر کشته و زخمی شده بودن ما مات و مبهوت محو تماشای این صحنه های هولناک بودیم مردم عبوری سعی در بیرون آوردن مسافران داشتن ... یکمرتبه مادرم فریاد زد خدای من فرزانه تو نباید نیگاه کنی و سریع منو تو بغلش گرفت و با چادرش مانع دید من شد مامانم به شدت میلرزید و گریه میکرد من هم ترسیده بودم و سفت و محکم به مامانم چسبیده بودم مامانم از بابام خواست که سریعتر دور بشه چون هم راه بند اومده بود و هم ماشینهای پلیس از مردم میخواستن که جاده رو خلوت کنن .... بعد از دور شدن از صحنه بابام نگه داشت و از ماشین پیاده شد بشدت اعصابش بهم ریخته بود و مرتب اینور و اونور میرفت مامانم یه لیوان آب پر کرد و بهش داد تا کمی آروم بگیره بابام یه کم آب خورد و بقیه رو هم پاشید رو صورتش وقتی اوضاع کمی بهتر شد ما به راهمون ادامه دادیم پدرم چشم به جاده دوخته بود و مامانم هم زیر لب دعا میکرد میدونستم که بعد از اون جریان هیچکدوم حوصله هیچ کاری رو نداشتن بعد از حدود 3 ساعت ما به یزد رسیدیم اول بابام رفت تا بنزین بزنه بعدشم رفتیم توی یه پارکی که فکر کنم اسمش نشاط بود ..... مامان یه چایی درست کرد و بابام هم دراز کشید تا خستگی سفر رو از تن بدر کنه بعد از نوشیدن چای و استراحت بابام مارو به آتشکده یزد برد آتشکده دارای معماری قدیم بود با دیوارهای خشت و گلی که صحن حیاطش پر بود از هیزم ، متصدی آتشکده برای ما توضیح داد که از این هیزمها برای روشن نگهداشتن آتش استفاده میکنین .  ما وارد قسمت جام آتش شدیم اتاقی بود با دیوارهای کاهگلی که یک جام بزرگ وسط آن بود و یک تیکه هیزم در حال سوختن بود متصدی آنجا به ما گفت که این آتش از 1541 سال پیش تا کنون روشن بوده وتا کنون خاموش نشده . از عقاید زرتشت این بوده که آتش پاک کننده همه چیز هست و برای همین آن را مقدس میشمردند سر در آتشکده هم نمای مردم اون زمان بود که دو تا بال گسترده دو طرف اون بود و روی آنها سه جمله در جهتهای مختلف نوشته شده بود اولی " گفتار نیک " دومی " کردار نیک " و سومی هم " پندار نیک " بود و چیزی که جالب توجه بود خواندن نماز به زبان فارسی بود که این هم از عقاید اونها بود ما بعد از بازدید از آتشکده به دیگر قسمتهای شهر رفتیم .... شهر یزد با بادگیرهای قدیمی و بافت زیبای خانه های گنبدی بسیار دیدنی و قابل توجه بود ما شنیده بودیم که یزد شیرینی های منحصر به فردی داره برای همین به بازار رفتیم و چند بسته باقلوا و پشمک و سایر شیرینی های یزدی خریدیم و بعد از ظهر از شهرستان یزد به طرف خونه راه افتادیم ..........

ما شهر یزد رو با تمام خوبیهاش مردم خونگرم و شیرین زبونش ترک کردیم .........

 

|+| نوشته شده توسط فرزانه در ساعت |

سفرهای من و بابام ( کرمان قسمت آخر)

... قرارشد بعد از ظهر بریم رفسنجان ،  بابام همه لوازم رو جمع کرد ، آخه قرار بود که از همونجا برگردیم خونه بالاخره بعداز یک ساعت معطلی راه افتادیم غزل اومد تو ماشین ما ولی خاله ، پسرخاله و جوادآقا با ماشین خودشون اومدن . حدودا یکساعت بعد ما به رفسنجان رسیدیم . شهرستان رفسنجان در یکصد کیلومتری کرمان در مسیر

 جاده کرمان – یزد قرار داره.این شهرستان از لحاظ آب و هوا جزو مناطق گرم و خشک محسوب میشه و محصول عمده اون پسته اس . ما بعد از رسیدن به رفسنجان توی پارکی موسوم به " بوستان معلم" چادر زدیم بابامو جوادآقا طبق معمول رفتن تو شهر من و غزل با پسر خاله رفتیم تو پارک گردش . اول پسر خاله مارو برد استخر توپ خیلی با حال بود ما مرتب شیرجه میزدیم توی توپها بعد از اون رفتیم سراغ سرسره و تاب بازی و حسابی پدر خودمونو در آوردیم چیزی که توجه منو جلب میکرد مجسمه بزرگ سیمرغ سفید رنگی بود که زیر اون یه کافی شاپ زده بودن واین طرف هم یه  دکه بود شبیه گلابی ... وقتی بابام و شوهر خاله برگشتن همه به اتفاق هم رفتیم موزه ریاست جمهوری ،  ساختمان موزه چهارگوش باسقفی گرد و خود ساختمان اصلی بصورت دایره ای شکل بود که برای ورود به اون باید از یکطرف وارد و از طرف دیگه خارج میشدیم . بعد از گرفتن بلیط وارد موزه شدیم در ابتدا یه سه چرخه خیلی قشنگ که محصول هند بود خودنمایی میکرد و هدیه ای بود به آقای هاشمی رفسنجانی ... راستی یادم رفت بگم تمام چیزهایی که توی موزه بود هدایای کشورهای مختلف بود به آقای هاشمی رفسنجانی در طول مدتی که ایشون رئیس جمهور بودن موزه بصورت غرفه ایی مجزا تعبیه شده بود و داخل هر کدوم از اونا هدایا رو چیده بودن ... هدایا شامل شمشیرهای مرصع ، خنجرهای مختلف و شطرنج هایی با چوب یا فلز که بطرز بسیار ظریفی ساخته شده بودن انواع و اقسام ظروف چینی و....... یک قسمت اختصاص داشت به لوازم کشاورزی که فکر میکنم مال خود آقای هاشمی بود و توی یکی از غرفه ها هم کلنگهایی بود که مربوط میشد به افتتاح طرح های اجرایی . یک غرفه اختصاص داشت به عکسها و خاطرات ایشون در زمان جنگ و زمانی که در زندان رژیم منحوس پهلوی محبوس بودن و همچنین یادگاری شهدای رفسنجان که روی بعضی از اونها هنوز آثار خون بود بعد از حدود 2 ساعت ، بازدید ما تموم شد واز طرف دیگه موزه خارج شدیم اون طرف موزه ساختمان بسیار بزرگی بود معروف به برج شیشه ای که شامل مجتمع های تجاری بود این ساختمان مشتمل بر چند طبقه بود که طبقه هم کف اون اختصاص داده بودن به شهر فرشته ها این شهر بازی کوچک برای بچه ها منظور شده بود که شامل چرخ و فلک ، تاب برقی ، ماشین سواری و قایق رانی و.... بود. من با غزل رفتیم تو و کلی بازی کردیم .... مامان و بابا بعد از یه مقدار خرید به ما ملحق شدن و کم کم مهیای برگشتن به خونه شدیم .... خاله و مامان با هم خداحافظی کردن جواد آقا و غزل و پسر خاله هم بعد از خداحافظی از ما سوار ماشینشون شدن و برگشتن کرمان .....ما هم بعد از اینکه یه مقدار پسته خریدیم و به سوی خونه براه افتادیم ....

 

میخوام بعد از خاطره کرمان ، خاطره سفر به یزد رو براتون تعریف کنم ....

 

 

|+|

سفرهای من و بابام ( کرمان 3)

... بابام و جواد آقا داشتن در مورد ارگ بم حرف میزدن خاله گفت ببین جواد من قول دادم اینا رو ببرم رفسنجان موزه ریاست جمهوری ، اول رفسنجان بعد بم باشه ؟ جواد آقا گفت آخه عزیزمن رفسنجان تو راه برگشت به خونشونه پیشنهاد من اینکه اول بریم بم بعد بریم رفسنجان اینجوری بعد از بازدید موزه  ، ما برمیگردیم کرمان اونا هم انشاءا... برمیگردن خونه چطوره ؟ من و غزل گفتیم عالیه مامان یه چشم غره به من رفت و گفت خب مثل اینکه بزرگتر از ما هم هستن که تصمیمی بگیرن من از خجالت سرخ شدم جواد آقا گفت آفرین همیشه میگن حرف درست رو از بچه بپرس بالا خره قرار شد بریم بم عصر همون روز بساط جمع کردیم و راه افتادیم

هوا گرم بود من و غزل عقب ماشین نشسته بودیم و بازی میکردیم چند ساعت بعد چراغهای شهرستان بم  دیده شد و ما به مقصد رسیدیم ابتدا تو یه پارک چادر زدیم و مامان و خاله مشغول آماده کردن چایی و غذا شدن بابا و جواد آقا هم رفتن یه مقدار خوراکی بخرن پسر خاله هم من و غزل رو برد سرسره و تاب بازی جاتون خالی خیلی خوش گذشت  بعد از صرف شام جواد آقا گفت فردا اول میریم ارگ بم بعد میریم ارگ جدید و بعد شم انشاءا.. بر میگردیم . شب رو تو چادر خوابیدیم فردا صبح زود ما به طرف ارگ بم راه افتادیم...

ارگ بم یک قلعه ای بود که در زمانهای قدیم برای حفاظت از مردم شهر ساخته شده بود و تماما از گل و خشت خام بود . این قلعه ها برای مواقعی ساخته میشدن که اگر دشمن یا راهزنها به شهر حمله میکردن مردم درب قلعه را می بستن و ورود به قلعه غیر ممکن میشد البته داخل قلعه به اندازه کافی آذوقه برای مصرف مردم بود.

  برای ورود به ارگ باید از یک درب چوبی خیلی بزرگ رد میشدیم و داخل ارگ تقریبا مثل یه اردوگاه بود  من از طرز ساخت و معماری قلعه تعجب کرده بودم  ساختن چنان بنای عظیمی آن هم در زمانهای قدیم که هنوز علم مهندسی و ابزارهای معماری به شکل امروزی پیشرفته نبود  واقعا در نوع خودش بی نظیر بود . ما همراه سایر بازدید کنندگان که بعضی از اونها توریست بودن به سیر و سیاحت مشغول شدیم من متوجه تابلوهایی شدم که اسم هر قسمت از ارگ رو روش نوشته بودن مثل "منزل حاکم"، "انبار" و غیره ما به قسمتهای بالای ارگ رفتیم و منظره شهرستان بم از اون بالا بسیار جالب و دیدینی بود . درختان سر به فلک کشیده  و همیشه سبزخرما ، خانه هایی با سقفهای گنبدی ...  بعد از حدود یک ساعت ما برگشتیم و از ارگ خارج شدیم جواد آقا گفت بریم ارگ جدید رو هم ببینیم بعد بریم گفتیم باشه چند دقیقه بعد ما جلوی درب ورودی ارگ جدید بودیم خیلی زیبا بود آلاچیقهایی برای استراحت مردم ساخته بودن چند تا حوض با فواره های قشنگ ... من و غزل چند تا عکس انداختیم و بعد از خوردن آبمیوه و بازدید از دیگر قسمتهای ارگ جدید مهیای برگشتن شدیم قبل ازخروج از شهر بابام چند کارتن از رطبهای مضافتی بم خریداری کرد نزدیکای ظهر ما به کرمان رسیدیم  البته حسابی خسته و کوفته شده بودیم .

البته این جریان مربوط به قبل از زلزله وحشتناک بم بود.

از همین جا طلب مغفرت دارم از خدای متعال برای عزیزان از دست رفته ،  در آن حادثه هولناک..... 

|+| نوشته شده توسط فرزانه در ساعت |

Google Page Rank